من از تبار شمانیستم،بگذارید خودم باشم...
هرپدیده ای ذهنی است،معنایش مهم نیست.باید دید نزد ما چه مفهومی دارد!!!
توی آرامش ذهنت
یک مرتبه کسی وارد میشه که معلوم نیست با خودش چه چیزهایی و به همراه داره.
اطمینان و اعتمادی که قلباً دوست داری نسبت به کسی داشته باشی اما نمیشه که نمیشه.
انقدر بی مروتی و نارو دیدی که حتی دیگه دلت نمیخواد کسی و تجربه کنی. این برای هر
دو جنس مصداق پیدا میکنه. اگرچه دیگه زمان قدیم نیست که ادمها خودشونو به آب و آتش بزنن
برای اثبات خودشون. بنا به یک باور میگذارند به حساب زمان. زمان حلش میکنه. منو
بهش ثابت میکنه. گاهی در کلام و گاهی با اسمس. هی فلانی من خوبما،صادقم، خانواده
دارم، خوشبختت میکنم و... بعد از چند وقت: من تو را کم دارم، تو چی؟ دوستم داری؟
نداری؟ میخوای داشته باشی؟ نظرت چیه همو دوست داشته باشیم؟ چند وقت بعد ماچت
کنم(یاد فیلم صمد میافتم)، ماچت میکنما، زمان میگذره و تلاش برای نزدیکی تن بیشتر
از تلاش برای نزدیکی دو روح میشه. این تقصیر افراد هم نیست. شاید تقصیر جامعه ای
هست که در تنگنا ادمهارو نگه داشته تا در فشار روانی حاکم، تن به ازدواجی اجباری
برای رسیدن به تن بشوند. توی روابط دوستی دختران و پسران ایرانی، چند چیز به طرز
چشمگیری مشهود است. باور و سنت خانواده در تعلیم و تربیت فرزندان. چه اون روشنفکر محضش،
چه اون سنتی و مذهبیش در بدو آشنایی و دوستی اصرار زیادی برای نزدیکی جنسی دارند و
تلاش میکنند این مهم حاصل شود. گاهی بیتوجه به عدم نزدیکی روحی و فقط به دلیل
قرار گرفتن در فضایی محصور تن به این روند داده و نه تنها لذت به همراه نداشته، فرار
و گریز و نبودن در کنار یکدیگر را نیز به همراه میآورد. پسران ما در حکم کسانی
ظاهر میشوند که همه چیز دان هستند و در پی آموزش برخی رفتارها بیر نمی آیند. خود
را قبول دارند و هیچ موضوع جدید ی با این موضوعیت در آنها راهی ندارد. دختران هم
بنا به شرمی که خود آنرا ساختند و اصلا به آنهم مقید نیستند تلاش بر بی تجربه نشان
دادن دارند و مبنی بر اینکه اصلا علاقه ای به نزدیکی ندارند. در نهایت بنا به شوری
که حال یا حاصل میشود یا نه،تن به ازدواج میدهندن. غافل از نوع فرهنگ و منش و
باور خانواده ها.
سخته بپذیریم
ادمهای پیرامون ما تفاوت فکری خاصی دارند.اما همین تفاوتها ویژگیهای منحصر به افراد آدمهای یک جامعه را رقم میزند. اینکه تصمیم بگیریم برای طرف مقابل خط و مرز بکشیم و بنا به میل و نگرش خود برایش تصمیم بگیریم، به حتم توهین بزرگی به شعور شخصیتی طرف مقابل حاصل کرده و او را در حکم کالای شخصی خود در آورده ایم. به حتم همه آدمها حق انتخاب و تصمیم گیری دارند . آزادی عمل در حکم تعهد و تعقل خاطر. اگر نظر شخصی خویش را در هر چیزی دخیل کنیم او را از همه چیز ساقط کرده و خود را در راس امور قرار داده ایم. این برتری جویی زنانه یا مردانه (که در مردان بیشتر مشهود است) در جامعه فعلی راه به جایی نمیبرد، هرکس تاب و توانی دارد.آن رفتار پایان زودرس را ایجاد میکند. گذشت آن زمان که برای دوست داشتن هر کس از خود گذشتگی ایجاد میشده و محرومیت به جان میخریدند. سخت تر اینکه جوانها گاهی فرهنگ خانواده
های خود را نادیده گرفته و با چشم بسته و یک انتخاب محض دل به دریا میزنند و ...
بعد میگویند چرا ما انقدر درگیریم.
اول خود را دوست بداریم بعد محبت را با دیگری شریک شویم. از خودگذشتگی در مراتبی معنا پیدا میکنه که به شعور فردی و اجتماعی و خانوادگی کسی لطمه نزند. هر کدام از ما با تفاوتهایمان دوست داشتنی میشویم وگرنه خوب خوب خوب را همه دوست دارند و میپذیرند. سازگاری با تفاوتها و رفتارهای متفاوت چالش دلنشین زندگی است.

پ.ن:خودم به صورت نقاشی شده ام. ترجیح میدم خودم باقی بمونم تا اینکه منو به خاطر خودتون تغییر بدین.(این متن منهای زیادی توی این جامعه در بر میگیره. پس بطور گستره به اون بنگریم)
دختر نشسته دارد زندگی اش را می کند، پسر در را می شکند می آید تو.
دختر: ببخشید شما؟!
پسر: دوستتان دارم بانو
(دختر ها یک ذره هم خر نیستند، اما در مسیر تلاش برای اثبات رویاهای خودشان به خودشان، هر دروغی را باور می کنند!)
دختر دیگر ننشسته که برای خودش زندگی اش را بکند، در هم که شکسته بدتر از
همه! شماره ی پسر روی گوشی دختر یعنی تلنگری برای زندگی، یعنی بهانه ای
برای ذوق زدگی، یعنی امیدی به تحقق آن تلاش هایی که حرفش را زدیم. پسر مثل
گلوله ی آتش مدام از احساسات قلمبه اش می گوید، یک نفر ته ذهن دختر هی توی
سر و صورت خودش می زند و می گوید: ببین ابله! تب تند زود می خوابد ها! دختر
مردد است، پسر اس ام اس می زند:
پسر: بانوی من کجاست پس؟ کجا بروم داد بزنم؟ به کی بگویم دردم را؟
دختر: تا حالا گفته بودم چقدر دوستت دارم؟
پسر: نه
دختر: خب حالا گفتم
یک نفر ته ذهن دختر خودش را به زمین و زمان می کوبد و می گوید: آدم نمی
شوی تو چرا!؟ نگو دوستت دارم. این تنها راهِ از دست ندادن است! دختر دارد
دیوانه می شود، پسر زنگ می زند، یک نفر ته ذهن دختر می گوید: بگذار دو سه
تا زنگ بخورد، محض رضای خدا خودت را نباز، خب!؟
پسر: سلام بانو، فکر دل ما را نکرده ای شما؟
دختر: دلتان امن است جایش
پسر: اگر بدانید دم در خانه تان به شوقتان ایستاده ام، چه می گویید؟!
دختر بر می گردد بالا، یک نفر ته ذهنش می گوید: به جهنم هر چه می خواهد بشود بشود.
و...
پسر نشسته دارد زندگی اش را می کند، دختر مثل مرغ سرکنده راه می رود شماره
می گیرد، شب ها خیال می کند صدای گوشی اش می آید، بیدار می شود، چک می
کند، چیزی نیست، خوابش می برد، دوباره همان حس، دوباره می پرد، دوباره
خواب. پسر بهانه می آورد، کار داشته، خواب مانده، نشنیده، گیر افتاده، مشکل
دارد، درست می شود،... دختر دوست دارد باورش شود!
پسر نشسته دارد
زندگی اش را می کند، بهانه هم نمی آورد دیگر حتی؛ دختر مدام دارد فکر می
کند زندگی کردن اصلا چطوری ست؟ این زندگی که واژه اش این همه آشناست اصلا
چیست!؟
می تونه جای دختر و پسر عوض بشه، غرض شرح روند پروسه بود!

صبر تنها چیزی که این روزها خیلی بهش بسنده کردم.
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟.
.
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند!
.
.
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند .

پ.ن: عکس فوق خودمم در حال فوت کردن قاصدک.
یارو نمیفهمه استخاره یعنی چی! استخاره در مذهب تعریف شده اسلام، تحت عنوان طلب خیر بیان شده است، فال گیری مذهبی نیست که دل به آن خوش میکنید
خانومه اومده میگه: بختم باز نمیشه. من طلسم شدم. احمق طلسمشدگی را با توسل به استخاره می خواد حل کنه. . ای لعنت به خرافات، که عقل را در کنج عزلت میگذارند و به خزعبلات n قرن پیش دل خوش میدارند.
آخه ادمیزاد،تو آدمی؟ شعور داری؟ چی بهت بگم؟ تقی به توقی میخوره به جای اینکه از عقلت استفاده کنی و با چند نفر آدم با تجربه و کاردان به شور و مشورت بنشینی، میری وسط اون کتاب و باز میکنی و میگی:هرچی استخاره بگه!!!! آخه نادان زندگی مادی و معنوی این دنیای تو، به جهت دهی سرنوشت تو بستگی داره. خودت فرمان و سکان توی دستته. چقدر متاثر میشم که در قرن 21 هنوز جماعتی اینچنین اطراف من وول میخورند. نبودشان بهتر است. (اگرچه باید به عمع احترام گذاشت ولی علم و شعور فردی هم حدی دادره!!!)
با دیدگان باز همه چیز را مینگرم و سکوت میکنم.
با دست خالی مراتب را بالا میروم و سکوت میکنم.
از آنچه در دل دارم میبخشم و در نگاه سنگین دیگران سکوت میکنم.
من چوب حراج به نداشته هایم زده ام و آنها را با تو، با او و با همه آنها که کورسوی لبخندشان نثار من میشود شریک شده ام.
من نظاره گرم،حقایق درشت و ریز را با همین چشمان خود مینگرم؛ اما در پس تلخی و آزارهایش لبخند میزنم.
من به داشته های دیگران بهایی نمیدهم اما برای تفکر انسانیشان هزینه میکنم.
باید صبر اشته باشم
که روزی، یک جایی
یا یک جوری،کسی
و شاید یک چیزی.....
آره،بیشتر از اینها
باید صبر داشته باشم.!!!

مدتیه بعد از کلی برنامه های گوناگون به آموزش شنا رو آوردم. تمرینهای مختلف برای دوام و بقا بروی آب. یجورایی توی گیر و گرفتاری های این مدت آب تنی خیلی سبکم میکنه و فکرو آزاد میکنه. آزاد میکنه تا بیشتر در افکار سنگینم فرو برم. بعد از تقریبا دو جلسه،مربی مهربان و کوشای من، اینجانب را برای قسمت عمیق پشتیبانی کردند. خوف داشت. بیشتر از سه متر بود. هرچی نگاه میکردم نمیتونستم با این جریان کنار بیامو من هنوز دوچرخه را نمیتونستم توی آب بزنم چجوری با این عمق آب کنار بیام. تا اینکه استاد فرمودند دور خیز کن و با جفت پا خیلی کوبنده بپر تو آب. به خودم گفتم زندگی همینه. اگر آدم خطر نکنه به هیچ جا نمیرسه. کاری و که گفت انجام دادم. پریدم. ترس داشت. چیزی که خیلی اذیتم کرد فشار آبی بود که من با شدت پرش به بینی و دهان بردم. البته طبیعی بود. بعد با تقلا و دست و پا زدن خودمو روی آب نگه داشتم. در همون موقع فقط داشتم به این فکر میکردم که شنا و قسمت عمیقش،مثل زندگی و چالشهاشه. هرچقدر ازش فرار کنی به هیچ تجربه و پیشرفتی نمیرسی. من هنوز زنده ام. و برای جلسه آینده لحظه شماری می کنم.

نمایشگاه کتاب امسال نیز باز در پی خود هیاهوی جمعیتی وصف ناپذیر را خواهد داشت. گروهی از شهرستان روانه پایتخت میشوند که از سهمیه های اداره ها و مراکز به اصطلاح علمی بهرهای ببرند و گشتی در تهران بزنند و موزه گردی بکنند و در نهایت چند جلدی کتاب آن هم از نوع موجه و تایید شده ارشاد خریداری کنند. بماند که اهل قلم نیک آگاهند انتشارات مطرح امسال غرفه های بسیار کوچک خواهند داشت ولو برخی از آنها اجازه حضور... در نمایشگاه را هم پیدا نخواهند کرد. در این مدت خیابان انقلاب خلوت شده و تنها تفریح قدم زدن در آنجا هم قربانی دوستداران علم و دانش نمایشگاه می شود. مترو مصلی و عباس آباد تمام قد فرهنگ و اصول و مبادی ادب بودن جماعت همیشه در صحنه را رقم خواهد زد. پیر و جوان برای رسیدن به قله نمایشگاه از تمامی زور و انرژی خود بهره میبرند و با کیسه های پر از کتاب که برخی از آنها عربی و برخی فارسی و برخی قطورند که معلوم نیست هدف از خریدشان برای کدام موسسه ارجحیت دارد، راه را به بیراه میبرد آدمی را به خیابان میکشاند که نرخ کرایه تاکسی سر به فلک میکشد و علم را بر سر کوبیده فقط در پی این هستیم که چگونه به خانه برسیم. اگر تیز بنگریم خواهیم فهمید کتاب و فرهنگ کتاب خوانی در این مملکت جزو کلاس کاری و درجه و ارج قرب اجتماعی قلمداد شده. و طبقات اجتماعی برای زیاد خردی و کم خریدنش سر و دست میشکنند. قیمت کتاب بالا رفته. کاش کتاب شی درجه بندی اجتماعی قلمداد نمیشد. افسوس.

ازینکه هستم و ازینکه میتوانم بهتر باشم...
امروز به آرایشگاه رفتم. کارهای زنانه آرامم میکند. پیرایش و زدودن کسالت دوران در ظاهر نحیفم.
آرایشگرم بانویی آذری زبان و مهربان بود. بحث را از جنس خوب موهای من (بنا به تعریف ایشان) به شکستگی یادگاری از دوران کودکیم در گوشه ابرو سوق داد. سپس به گرانی و کم شدن حضور مشتریان به آرایشگاه اشاره کرد. گلایه مند بود که مدتهاست در پی خرید مانتو وقت سر میکند و همه مانتوها باربیپوش شدند و اندازه او پیدا نمیشود. از چاقی خود گلایه میکرد و به لاغر بودن من میبالید. خوش بودم در زمانی که او با آ> لهجه صحبت میکرد و سکوت را میشکس. گیس و قیچی را به دستش دادم و دست آخر... با رضایت کامل از او خداحافظی کردم. ساعت دلنشینی را با او سپری کردم. چقدر خوب است آدمها با کلام ساده با هم رابطه برقرار میکنند و دل به دست میآورند. نامش خانوم........ نپرسیدم. اما او هر که بود من باز مشتریاش خواهم شد. شک نخواهم کرد.

تنهایی در پس تنهایی و این خلوت در این لحظه دلنشین است.
مهم نیست چه خواهد شد، فردا را میگویم. نگرانیهایم راه به جایی نخواهد برد پس همان بهتر که رها شوم و خود را در زمان به این زیبایی غرق کنم.
حس دلنشین زن بودن، امروز کدبانوی آشپزخانه بودم. قسمت شیرین ماجرا تصمیم برای تهیه سالاد ساده؛ اما خوشمزه شیرازی یا سالاد تابستونیه.
دوستش داشتم.
شما هم بفرمایید رفقا
(1)

(2)

من بودم و بهار، ما بودیم و یک عالمه دنیای دخترانه...
من بودم و شاه نشینی دوران در جمع صمیمی دوستان قدیم و جدید.
آنچه ماندگارش کرد بوی عطر گل شمعدانی بود و زیبایی وصف ناپذیر طبیعت دوران.
جوانی کردیم و لذت بردیم و در کوچه پس کوچه هایش بلند آواز سر دادیم:
ماهتاب آنجا، ميكند روشن پهناي كلام.
بيگمان در ده بالادست، چينهها كوتاه است.
مردمش ميدانند، كه شقاق چه گلي است.
بيگمان آنجا آبي، آبي است.
غنچهيي ميشكفد، اهل ده باخبرند.
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد!

خیلی خسته و کوبیده وارد خانه شد. طلب چایی کرد و دوش گرفت. به محض خروج از حمام با یک سینی چای به سراغش رفتم. تو حال خودش بود.
یک مرتبه گفت: آخ پدیده، ظاهراً دیگه سالمند شدم. دیگه نمیتونم زیاد راه برم و ...
همینجوری عین دختر پنج ساله تو چشمهاش خیره بودمو و نگاهش میکردم. موهاش گندم گون، ریش پروفوسوریش هم سیاه و سپدی، دور چشمهاش خطوط چروکیدگی پوست...
و من با طراوت و شاداب و خندان و کلی غرغرو و کلی طلبکار.
کلی تا آخر شب به خاطر خرید یک پیراهن هویجی رنگ باهم خندیدم و برای اتو کردن یا اتو نکردنش چونه زدیم.
آخرشم با جدول حل کردن من دادش درومد که این چه طرز افقی و عمودی حل کردنه. سوال 8 اشتباه ج دادی و ...
حتما برای خیلیاتون پیش اومده سر برخی مسائل با پدر گژخلقی کنید. اما
دیشب وقتی نگاهش میکردم احساس میکردم حالا نوبته من که مادری کنم. و چه
کار سختی. اون هنوز هم قهرمان کودکیه منه که موقع هر بازی سعی میکرد من
برنده وخودش بازنده باشه.کولی میداد، تابم میداد، بهاره رو برام خرید(عروسک کپل لخت پشت ویترین که من چشم ازش برنداشتم و با هم اسمش و انتخاب کردیم).
وقتی کسی عروسک کوکی نداشت من داشتم، وقتی کفش چراغ دار اومد اونم تو
دهه 60 پدر اول برای من خرید. خیلی کارها کرد. سخته بپذیرم قهرمان کودکیم
که هر وقت با کسی دعواغم میشد بابامو به رخش میکشیدم حالا الان ...
بگذریم.
آخر شب پشت نت بودم که دیدم تو تاریکی اومد و گفت بیا، این کاسه پر تخمه کدوه. به مامانت نگو. بیا باهم بخوریم:D
شیطنت دلنشینی بود. یک یواشکی در یرگاه شب.
پدرتون هر جا هست با هر تفکر و نگرش و اخلاقی،تنش سالم، عمرش سبز، راهش پر رهرو باد.

اضمحلال در پی اضمحلالم آرزوست...
دوستان نزدیک و گاه دور، منو با این واژه عجین میبینند. چون باور دارم ما به سمت اضمحلال پیش میرویم. دست در دست هم، برای سقوط یکدیگر لحظه شماری میکنیم و در میان جمع شعار میدهیم، آنم آرزوست.
دی شیخ با چراغ همی گشت دور شهر، کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتم که گشته ایم یافت می نشود، گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
(مولوی)
گاه حرفها می توانند مانند چاقو، آسیب برسانند !!

از مترو توپخونه به قصد تعویض خط به مقصد تجریش از قطار پیاده شدم. با توجه به جمعیت زیاد و شلوغ سکو، خیلی ارام به گوشه دیوار خزیدم و به سمت خط مورد نظر حرکت کردم. در عوالم خود سیر میکردم که یک مرتبه...(بوم)........دنیا زیر و رو شد. مرد جوان قوی هیکلی به سرعت و با پرش جانانه به سمت دیوار برای گریز از جمعیت، من بدبخت فلک زده را مورد لطف قرار داد و با ضرب تن و بدن خود، آنچنان به دیوار کوباند که نفهمیدم کتفمو بگیرم یا شکم و کمرمو. بند رفتم. تا چند دقیقه روی زمین نشستم. طرف رفت، حتی نفهمید من عین مگس با دیوار یکی شدم. تازه امروز احساس کوبیدگی و بنفش شدن دارم. کاش یک عذرخواهی میکرد.
تصادف سنگینی برای من محسوب شد.
ای تو روحش...
دلام کپک زده
آه
که سطری بنویسم
از تنگییِ دل
همچون مهتابزدهیی از قبیلهیِ آرش
برچکادِ صخرهیی
زهِ جان کشیده تا بُنِ گوش
به رها کردنِ فریادِ آخرین
سرسبزی خاصی ندارم جز کوله باری فکر و آغازی سنگین در سال91.
به حتم فردا مترو به طرز افتضاحی شلوغ خواهد بود، گره ترافیکی سرسام آور است و کرایه ها افزوده میشود.
هرچه تلاش میکنم برای تعریف و وصف تعطیلات نوروز چه چیزی برای همکاران در نظر بگیریم، هیچ به ذهنم نمیرسد جز سکوت و خزیدن به پشت میز. نزدیک ظهر برگه هایی که در طی دو سال گذشته به عنوان روزنگارم در سررسیدی کوچک نگه داشتم را مرور میکردم. جسته گریخته بعضی از برگه ها را پاره و نابود میکردم. چندین بار اسم وسیلهای را نوشته بودم که هنوز نتوانستم از آن سالها تا کنون تهیه اش کنم. کمی دلم گرفت. اما مهم نبود.گذشت. یجورایی دلم یک هم صحبت پایه میخواد. همه سفرند. گرچه اگر هم بودند زیاد در حال من تغییری ایجاد نمیکردند. آنچه قلب مرا کدر کرده ناتوانی در تصمیم گیری در برخی از امور است. ناتوانی که نه! عدم تمرکز. شایدم دلم نمیخواد تمرکز کنم و ازش فرار میکنم. شایدم هنوز وقتش نشده، شایدم...
از آنچه هستم چیزی کم نمیبینم؛ اما از آنچه دیگران دوست دارند باشم، فرسنگها فاصله دارم.
خوب بودن برای من معنای متفاوتی دارد. و من هنوز خوب نیستم. تنها نگرانیم تک دختر زیبارویست که من با ندیدنش زندگی میکنم. حس میکنم خیلی خالیم. خالی و پوشالی...
به گمانم بحث خرافی نحسی سیزده، امروز مرا در بر گرفته. نحسیم پیش رو قدم رنجه میکند. دیرگاهی است نمیابم آنچه را که در دل سراغش را میگیرم.
بیخیال پدیده. بیا، بیا اینجا کسی تار و پود تازه به دست گرفته و میبافد. شاید برای تو تحول جدیدی ببافد.
بگذریم...
اون اولین با بود با پول تو جیبیش برای اعضای خانواده عیدی میخرید. پدر همون موقع عیدی او و فرزندان دیگر خانواده را داد و گفت: بیاین. اینم بگیرین. دیگه خلاص. اینم عیدتون. بغض بدی اذیتش میکرد. عیدی و نگرفت. گفت: نه، یک برگ اسکناس کافیه. اما به زور چپوندنش تو دستش. از جاش بلند شد رفت توی اتاقش و بعد به دستشویی پناه برد. درب را بست و دستشو روی سرش گذاشت. قطره های اشک جاری شد که یک مرتبه داد افراد خانواده بلند شد(مگه من چی بهش گفتم. خب کادوشو گرفته. منم عیدشو دادم و ........). از جا پرید طبق معمول برای اینکه د ر و همسایه دادو بیداد والدینشو نشنوند، جلوشون ظاهر شد و گفت: باشه. تموم شد. من خبط کردم. نباید این نواوری و ایجاد میکردم. گفتم نوروز امسال یک رنگ و اب دیگه داشته باشه. ببخشید. من اشتباه کردم. و بغض همچنان ازارش میداد.)
به بهانه مسواک دوباره به دستشویی پناه برد. مسواک در جهت دندانها بالا و پایین میرفت و اشک روی گونه ها جاری. نوک بینیاش قرمزه قرمز بود. فین فینش راه افتاده بود. اما باز تلاش میکرد به خودش بقبولونه،هیچ چیزی اونو از پا در نمیاره. با سردرد شدید راهی تخت خواب شد. صبح روز بعد پدر او را فراخواند. از زحمات صورت گرفته در طول عمر دخترک گفت. اینکه چه تلاش هایی برایش کرده. دخترک لب گشود . کمی اختلاف نظر و اختلاف سلیقه. پدر تاب انتقاد نداشت. دختر جوان خود را عجیب نقد میکرد و میکوبید. در نهایت پدر گفت: من فکر کنم منو تو به تفاهم نرسیم. پس به سلامت. او در حال ترک اتاق پدر، دستان پدر را دید که هدیه ای که دیشب به او داده بود پس میداد. و گفت: من که ازت نمیگذرم، خدا ازت بگذره بچه. با نگاهی غم زده هدیه را پس گرفت و عیدی خود را نیز پس داد. بعداز انفجار بمب و تحویل سال، پیش پدر رفت دست دراز کرد و تبریک گفت. پدر با نگاهی سنگین، دستش را به زور دراز کرد. او گفت: انقدر با نفرت به من نگاه نکن. من بچه توم. و در سکوتی سنگین اتاق را ترک کرد.
وقتی داشت اینهارو برام تعریف میکرد شوکه بود. تحویل سال 91 با این تلخی برای اون هزینه سنگینی داشت. اگر اون مرد،در حکم پدر مردانه رفتار میکرد و اختلاف سلیقه و ازادی تفکر فرزندشو میپذیرفت، انقدر او احساس پوچی و درهمی نمیکرد. اون الان به یک شونه احتیاج داره برای سبکی دل.
دیگه بحث آرزوها نیست. چون باور دارم این ما هستیم که سرنوشت و آرزوهارو رقم میزنیم. تلاش زیاد میتونه مارو به همه چیز برسونه. بیاین برای اونهایی که بنا به هر دلیلی از نشستن در کنار سفره هفت سین و بودن در جمع خانواده و دوستان محرومند نگاهی مثبت و رویایی شیرین طلب کنیم.
ولی ته همه این ماجراها یک چیز است. اینکه سطر تمام شده و قرار است دوباره بیاییم سر خط تا یک سطر جدید بنویسیم. من امسال، اشتباهاتی را که پارسال مرتکب شدم، دیگر تکرار نمیکنم. پارسال آمدم کارهایی را که دوست داشتم انجام بدهم لیست کردم. تقریباً نصفشان را هم انجام ندادم. همیبشه همینطور بوده. وقتی آدم خواسته ای را به زبان می آورد ارزش آن خواسته کم میشود. خواسته جایش روی زبان نیست. توی دل است. باید همانجا بماند تا وقتش برسد و خودش یکهو بیرون بزند.شاید امسال سال آخر کاری من باشد، شاید هم نباشد. شاید سال آخر عمر من باشد، شاید هم نباشد. شاید سال آخر خیلی چیزها باشد و شاید هم نباشد. امسال هر چه باشد باید آنچیزی باشد که من میخواهم. اصلا مجبور است آنچیزی باشد که من میخواهم. چون سالهای عمر من است و به واسطه وجود من وجود دارد. پس وابسته به من است و من رئیسش هستم. پس هر چه من می خواهم و هر چه من دوست دارم باید همان بشود. و ای کاش آنچه من می خواهم، آنچه باشد که او میخواهد.
مهم نیست کی هستی، چی داری، چون این ما هستیم که به داشته ها و جایگاهها بار معنوی و اعتبار اجتماعی میدهیم، پس همان بهتر که ساده باشیم. مهم نیست چی توی دلته یا داری به کی فکر میکنی. مهم اینه که فکر کنی. مهم اینه که دست آدمهارو بگیری و منیت و بکشی. صادق نباش چون کار سختیه. همه ما یکسری یواشکیهایی داریم که باید توی سینه بمونه. جاش همونجاس. تلاش نکن بیرون ریخته بشه.
مهرتون افزون، سین هفت سینتون بیغل و غش باد.

| Design By : Pichak |

